تبليغاتX
مسافر دشت شقایق
 

 

وقتی که تنها می شینم و توی خلوتم بهت فکر میکنم

همیشه این سوال رو از خودم میکنم که

ایا این همه که  تو توی  لحظه به لحظه هام سر میکشی

و توی رویاها و زندگیم جا داری

یاد ما هم توی ذهنت میاد؟

 خیلی دوست دارم بدونم من توی کجای رویاهات جا دارم

 همش برام این سواله؟؟

کاشکی یه جوابی به این سوال بی جوابم بدی.....

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:12 توسط یه مسافر |


 

 

راستشو بخوای نفهمیدم چجوری عاشقت شدم

تا به خودم اومدم دیدم نمیشه بدون چشمات زندگی کرد

دیدم یه چیزی ته دلم کم دارم یه چیزی رو که توی دلت پیدا کردم

یه چیزی که تا حالا نمیدونستم چیه هنوزم نمیدونم چیه

اون چیه که وقتی چشمم به چشمات میافته تو دلم یه چیزی رو احساس میکنم

نگاهت و لبخندت چه نیرویی داره که تو وجود من اثر میکنه

چه نیروی عجبیه که ضربان قلب من دست نگاه توست

وقتی نگاهت میکنم یه جوری میشم نمیدونم چجوری ولی لحظه عجیبیه

عاشق اون لحظه ام ...عاشق اون نگاهتم

آخرین باری که نگاهت کردم با خودم گفتم قشنگ نگاهش کن شاید

دیگه نتونی نگاش کنی ...شاید اون چشمای قشنگش هیچ وقت مال تو نشه

میدونی چند وقته که نگاهت رو ندیدم

میدونی چقدر دلتنگ اون چشاتم

منی که جرقه عاشق شدم رو مدیون اون نگاه اولتم

نگاهی که بعد گذشت چند سال هنوز برام تازگی داره

نگاهی که پر از سوالهایی بود که برام بی جواب بود

نگاهت چی داشت که دلم رو لرزوند؟

نگاهت چی داشت که منو امروز به اینجا کشوند؟

نگاهی که لحظه به لحظه زندگیم رو سر میکنم تا یه بار دیگه ببینمش

وقتی عاشقت شدم خودم رو توی جاده زندگی تنهای تنها دیدم

وقتی خواستم اولین قدم عاشقیم رو بردارم میترسیدم

از بلندی جاده از بلندی راه از ابرای سیاه ازتنهایی راه

اما انگاری خدا دستمو گرفت

گفت بیا هر کسی ارزش قدم گذاشتن توی این جاده رو نداره

هر کسی ارزش اینهمه سختی کشیدن رو نداره

تو همون قدم اول با خودم و خدای خودم عهدی بستم

عهد بستم که برای راهی که دارم میرم ارزش قائل شم برای خودم برای عشقم

برای بدست آوردن هدفم تلاش کنم و

 جلوی مشکلاتم کم نیارم خدا هم قول داد که کمکم کنه

اما این راه خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم

ولی هر چقدر سختی راه برام سخت تر میشد شور رسیدن به تو بیشتر میشد

وقتی توی جاده زندگی به سیاهی رسیدم به شبای بی ستاره رسیدم

وقتی تلاشم رو بیهوده دیدم وقتی نا امیدی تمام وجودم رو گرفته بود

وقتی خدامو گم کرده بودم وقتی دیدم توی جاده زندگیم تنهای تنهام

وسط جاده نشستم آهی کشیدم و گفتم خدایا کجایی پس خسته شدم از اینهمه

بی کسی ها کجایی تو قول دادی که کمکم کنی

سیاهی شب رو نگاه کن همه جای زندگیم پر از سیاهی شده

نا امید نا امید بودم

اما ته دلم یه حسی بود یه حسی که این سیاهی همینجور نمیمونه

سرم رو که بالا کردم از اون ته جاده یه نور فانوسی رو دیدم

هر چند نورش خیلی کوچیک بود

اما با خودم میگفتم اون فانوس دست یکی هست یکی پاشو گذاشته توی جاده من

اونم توی این همه تاریکی

نور فانوسش زیاد نبود

ولی توی اینهمه تاریکی ها توی اینهمه بی کسی ها برام نعمتی بود

بلند شدم با اینکه فاصله ام باهاش خیلی زیاد بود یواش یواش بهش نزدیک شدم

رسیدم کنار نور فانوس رسیدم کنار تنها کسی که پاشو توی جاده زندگیم گذاشته بود

اون همسفر فانوس بدست کسی نبود بجز تو

اون کسی که توی اوج نا امیدی امید رو توی دلم زنده کرد

اون همسفری که خدا برای پایان تنهایی هام بهم هدیه کرد

دستمو تو دستت گرفتم قدم اول رو گرفتم اما نه تو جاده خودم

نه تو جاده تو....قدم تو جاده ای گرفتم که مال هر دوتامون بود

قدم اول.. قدم دوم ..خیلی خوشحال بودم که یه همسفر دارم یه همسفر مهربون

اما توی جاده منو تو قدم به قدم پر سیاهی بود...

میدونستم یه جایی این سیاهی ها تموم میشه

میدونستم یه روزی میرسه که دنیا به منو تو لبخند میزنه میدونستم

خدا هنوزم کمکمون میکنه

اما تنها همسفر زندگیم انگاری خسته شده انگاری دیگه نمیخواد این راهو بره

کسی که امید رو تو دل نا امید من زنده کرد خودش نا امید شده

اون فانوسش دیگه کم نور شده دیگه پاهاش خسته شده

بهم میگه کسی باهامون نیست بهم میگه تنهایی نمیشه

اما من میگم منو تو تنها نیستیم

خدایی هست آره خدا هست

 

 عشق من ......

تو ای تنها همسفر جاده تنهایی من

تو ای تنها پناه بی پناهی من

توی نور فانوس شبهای بی ستاره ام

تویی امید این دل پاره پاره ام

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:27 توسط یه مسافر |


 

 

 

میدونی روزگار ما چجوری شده؟؟

این دوره زمونه نمیشه به هیچ چیزی خوش بین بود

توی زمونه ای که حتی نزدیکترین کسانت دوست دارن شکست خورده ببیننت

اعتماد کردن سخته که بخوای به حرف کسی اعتماد کنی

وقتی لای یه مجله ای رو باز می کنی تا دو خطی مطالبش رو بخونی

از 50تا صفحه اش 60 صفحه اش در مورد عشق های شکست خورد است

سرگذشت کسانی که چوب اعتمادشون رو خوردن و شاید جبران نا پذیر باشه

توی صفحه روزنامه های حوادث هم همینطور

 که شوهری زنش رو کشته و یا برعکس که همش بوی بی نامردی رو میده

میشینی پای تلوزیون میبینی همش از آمار بالای طلاق حرف میزنن

 چهارتا کارشناس میارن که خودشونم نمیدونن چی میگن و چی میخوان اصلا

رادیو رو روشن میکنی همینه بدتره و بهتر نیست

وقتی از جلوی دادگاه عمومی شهرت اتفاقی رد میشی کسایی رو که

میبینی برای گرفتن طلاق مراجعه کردن رو میبینی باز هم همینه

آدم با خودش فکر میکنه پس چطور میشه به شریک آینده زندگی اعتماد کرد

با خودش میگه شاید سرنوشت منم بشه سرنوش اینا ......

اونوقته که میترسی به کسی اعتماد کنی اونوقته که ترجیح میدی طرف مقابلت

رو بشناسی و بهش جوابی بدی اما بازم معلوم نیست ........

من با همه این چیزایی که میبینم بهت اعتماد کردم . تو رو به عنوان کسی که

میتونه با من باشه میتونه باهام باشه دیدم و بهت دل بستم

اما تو چطور میخوای بهم اعتماد کنی؟؟!!

دید من با دید تو فرق داره شاید من مثل تو سر این قضایا اینقدر حرف نشنیده باشم

شایدم شنیده باشم اما من یه پسرم برای من قابل تحمله تا تو

میدونی چیه عزیزم........میدونم از کجای قصه میترسی

میترسی که پایان قصمون نرسیدن باشه اگر هم به احتمال کم باشه

میدونم از این میترسی که یه روزی برسه که پشیمون بشم

اونوقت تو بمونی و این همه حرف و حدیث و بقیه ماجرا که خودت میدونی

چجوری بهشون فکر میکنی

وقتی خودمم فکرش رو میکنم میبینم اعتماد کردن سخته که بخوای با

چنین شرایطی بهم بگی. من هستم باهات ..با اینکه بهم قول دادی که باهام هستی

اما میدونم ته دلت هنوز میترسی از آینده از اینکه شاید این ادمی که من العان

هستم اون موقع نباشم....من خودمو جات گذاشتم وبه جات فکر کردم اما

هیچ وقت نمیتونم مثل تو فکر کنم چون توی موقعیت تو نیستم

 ولی دیدم واقعا سخته که بخوای چنین شرایطی روقبول کنی

 به قول یکی از بچه ها فقط یه جور میشه با این قضیه کنار اومد

اونم اینه که اونی که تو به خاطرش داری با این شرایط میسازی کسی باشه

که هیچ وقت تنهات نزاره............

نمیدونم چطور میتونم اعتمادت رو بدست بیارم که من رفیق نیمه راه نیستم

من برای به دست آوردنت جلوی خیلیا وایسادم و خیلی سختی کشیدم

هیچ وقت ساده ساده از دستت نمیدم هیچ وقت ...جون ساده بدست نیاوردمت

مطمئن باش همیشه خدای خودم رو بالای سرم میبینم و یادم نمیره یه روزی

اگه یه حرفی داشتم بهت میزدم این خدا شاهد بوده و اگر هم بخوام غیر حرفم

عمل کنم خدای خودم رو بالای سرم میبینم

جایی نیست که بری و خدا شاهد اعمالت نباشه

نمیدونم چطور بهت بگم ........اما ازت میخوام بهم اعتماد کنی

بهم اعتماد کنی و بدونی که من توی این راه تنهات نمیزارم

ازت میخوام جواب اعتماد منو با اعتماد کردن بهم بدی

هر چند سخت

 

 

میدونی تو رو العان چجوری میبینم

تو رو تنهای تنها توی جاده زندگیت میبینم

که توی جاده به یه دو راهی برخورد کردی

یه طرف دو راهی منو از اون دور دورا میبینی و

یه طرف دیگه اش هم زندگی که درانتظارته که خوب وبدش با خداست

سر دوراهی وایسادی و از بین دو راهی اون راهی رو انتخاب کردی که

ته جاده اش منو میدیدی اما همینکه اولین قدم رو به سمت من برداشتی

یهویی آسمون سیاه شد و رعد وبرق زد.....یه طوفان شدیدی اومد و

وجودت رو به لرزه در آورده (آره از وقتی که با من بودی جز بدی و

بد بیاری چیز دیگه ای ندیدی همش حرف و همش ...)

حتی بارون بدی هم  شروع به باریدن کرد..

ترسیدی و اون قدمی رو که به سمت من براداشتی رو

کشیدی عقب و دوباره سر دوراهی وایسادی

هنوزم که هنوزه بهم شک داری به راهی که میخوای برای من قدم برداری

هنوزم سر دو راهی وایساده ای و نمیدونی کدوم راه رو انتخاب کنی

منم از اون دور دورا همش با خودم غصه میخورم که نکنه از اون

راه دیگه بره نکنه دیگه پاشو تو جاده من نزاره

اما تو هنوز سر دو راهی و سر تصمیمت موندی که چیکار کنی

اینو میدونم که باید یکی از راها رو انتخاب کنی چون زندگیه نمیشه

یه جا تا آخر عمر سر یه دوراهی بمونی........

یه راهی رو انتخاب میکنی ...یا پاتو میزای توراهی که من اونجا منتظرتم

گر چه شاید توی اون راه آسمون و زمین باهات بد باشن

یا اینکه پاتو میزاری توی اون یکی جاده که ببینی خدا برات چی میخواد

اما کاشکی میدونستی که من اگه اون دور دورا بودم من اگه پامو

تو جاده زندگیت گذاشته بودم ...من اگه راهی رو رفته بودم

........

همش به خاطر تو و عشق به تو بود نه چیز دیگه ای

 اگه غیر این بود هیچ وقت اونجا اون ته دو راهی منتظر اومدنت نمیشدم

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:17 توسط یه مسافر |


       

    

              

 

العانی که دارم مینویسم نیمه شبه و قلم تو دستمه

نمیدونم لحظه ای دیگه چی میخواد تو ذهنم بیاد که از تو بنویسم

که دوباره عطر یاد تو رو توی خط به خط دفترم جا بدم و بگم من هنوز عاشقم

هنوزم دارم از تو مینویسم و هنوزم دوستت دارم

با خودم میگم شاید فردای دیگه ای برای من نباشه که بخوام از تو بنویسم

شاید نباشم..

روزگار رو چه دیدی شاید فردا همین فردا فرصت نفس کشیدن رو ازت گرفت

شاید فردا چشات باز نشه و نتونی از بیرون پنجره

غنچه بنفشه ها ی توی گلدونت رو نگاه کنی

بشینی کنارش و از دیدن شبنمهای که روش نشته لذت ببری

شاید فردا فرصتی نباشه که از تو بنویسم

شاید برای همیشه توی حسرت گرفتن دستات بمونم

شاید فردایی نباشه که بخوام به انتظار دیدن چشمات بشینم ....

انگار همین یک لحظه رو دارم

لحظه به لحظه صفحه به صفحه عمرم رو از بوی تو پر میکنم

هر چند توی حسرت داشتنت هستم اما دوست ندارم توی حسرت از تو نوشتن بمونم

با خودم میگم به کجای رویاهام به کجای دنیای خودم برم

که عطر تو توی لحظه به لحظه هام نباشه می بینم جایی نیست که برم

حتی پیش خدای خودمم میرم تو رو همیشه ازش میخوام

نمیدونم اگه بهت برسم یا خدای نکرده نرسم هم

باز این روزها و این لحظه ها رو هیچ وقت از یاد نمی برم

لحظه های نوشتن از تو .......

 لحظه های نوشتن از عشق از سادگی ولحظه های بی تو بودن

که شاید به با تو بودن تموم بشه و شایدم همینجوری تا آخر عمر بگذره

از خدا میخوام که عشقت فقط یک خاطره و یک حسرت برای من نباشه

ته قصمو دوست دارم خدا برام بنویسه

اولش رو من نوشتم ..نوشتم به نام خدا...آخرش رو میخوام با خود خدا تمومش کنم

اگه بزاری ته قصه ات رو خدا بنویسه هیچ وقت بد نمینویسه

این همه زندگی کردیم و نوشتیم به جایی نرسیدیم بزار ته خط زندگیمون

رو خدا بنویسه مطمعن باش خدا خوش خط ترین خط رو واسه بنده هاش مینویسه

آخر قصه منو تو چی میشه خدا میدونه و خدا و خدا و خدا

این دوریها و این نبودنهات و این نداشتنهات و

این به انتظارتو نشتنها یه جزئی از قصه است یه جزئی از این قصه نا تمام .

پراز صفحه های نخونده و نوشته نشده. پر از اسرار و پر از معجزه

یه قصه ای که هیچ وقت گوشه ای خاک نخورده و واسه هرکسی یه تازگی داشته و داره

 

 

می خوام دو خطی در مورد یه کسی بنویسم

که شاید یه روزی معلم بشه کسی که معلم عشق من بود

کسی که منو با عشق آشنا کرد

کسی که خدا اونو اونقدر لایق دونست که اونو وسیله ای برای شناخت خودش

 برای من قرار داد یه کسی که شاید یه روزی سر کلاس با چندتا شاگرد تپل مپل

بشینه و بهشون درس زندگی کردن رو یاد بده.....

 

 

 

این دو خط رو تقدیم میکنم به خانم معلم خودم ...به تو به تویی که دوستت دارم

یه شب که از بازی روزگار خسته بودم

مشق تکراری زندگی رو ننوشته بودم

همش باید سر مشق سرنوشت رو تا ته صفحه می نوشتم

سرمشق بد خطی که همش از روش بد می نوشتم

میگفتم زندگیم همینه باید تکراریها رو نوشت

خوب یا بد باید از روش نوشت

قصه من از همون اول نوشته

که زندگیت اسیر دست سرنوشته

معلم بد اخلاق کلاس زندگی

کسی نبود بجز سرنوشت بی رنگ و خستگی

من بودم شاگرد کلاس اول

منو همش مینشوند اون آخر آخر

نمیدونم چرا به کسی نمره نمیداد

به جاش به شاگرداش غم و غصه میداد

معلم بد اخلاق ما روتخته باز سرمشق نوشته

جدایی،فراموشی،حسرت،شکستن

هر چی واژه بد بگی برامون نوشته

رو لب شاگرداش مهر سکوت نشسته

میگن چاره ای نیست این قلم سرنوشته

یه روزی که رفتم پای تخته

معلم بدمون گفت بنویس دلم شکسته

هم کلاسیهام رو که نگاه میکردم

همشون دستمو نگاه میکردن

منتظر سرمشق امروزشون بودن

منتظر قسمت امروزوفرداشون بودن

گفتم آقا اجازه

من نمینویسم دلم شکسته

همکلاسیهام گفتن بنویس دلت شکسته

تا دستو پاهاتو نشکسته

تا تو رو به فلک نبسته

گفتم نه

دیگه از این سرمشقا شدم خسته

دیگه بد خط نوشتن بسته

گفتن این قسمت و سرنوشته

بخوای نخوای از قبل تو زندگیت نوشته

معلم بدمون بلند شد

فکر یه تنبیه تازه تر شد

اینبار واژه جدایی تا مرگ رو نوشت

گفت اینو بنویسین تا برین توی بهشت

دلم یهویی وسوسه شد گفت چیزی بنویس

زیر سرمشق معلم حقیقت رو بنویس

نوشتم تا قلم تو دستمه

تا دفتر زندگیم رنگ دل خستمه

منتظر قلم سرنوشت نمیشم

اسیر اون خط کج و ماوجش نمیشم

یه خورده خوش خط تر

یه خورده ساده تر

محبت رو توش مینویسم

یه جوری از خدا مینویسم

معلمم منو زد و از کلاس بیرونم کرد

منو تو زندگی به تنهایی محکومم کرد

همینطور که سوز و سرمای بیرون رو میکشیدم

به پشت پنجره کلاسی رسیدم

کنار تخته سیاه یه خانم معلمی رو دیدم

گفتم میتونم توی کلاست بشینم

گفت من تو کلاسم هر کی رو راه نمیدم

اول باید ته دلش رو ببینم

گفتم ته دلم نوشته فراری

از دروغ از بی کسی از بی پناهی

نوشته بود پای تخته

واسه زندگی همین یه کلمه بسته

عشق

گفتم خانم اجازه

این چه سرمشقیه که واسه زندگی بسه؟

گفت بنویس جعل وبحث کردن بسه

گفت تو هر چی بنویسی نمیشی  خسته

اونوقت میفهمی چی بود که من نوشتمش پای تخته

رفتم و مشقامو از روش نوشتم

اما از روی سرمشق خانم معلم چیزای تازه نوشتم

دوستی،محبت،صداقت،پاکی وسادگی رو نوشتم

العان 5 ساله دارم سرمشق خانم معلمم رو مینویسم

اما یه چیز تکراری توش ندیدم

میخوام یه سرمشق تازه بنویسم

میخوام از خود عشق بنویسم

عشق من همون خانم معلم مهربونم بود

همونی که با سرمشقش زندگی کردن رو یادم داده بود

میخوام از مهربونی چشاش بنویسم

از قشنگی لباش و از محبت نگاش

از عشق روی تخته سیاش

میخوام بهش بگم من مشقامو خوب نوشتم

اما آخر قصمو هنوز ننوشتم

آخر قصمو تو دلم نوشتم

 

نوشتم دوستت دارم معلم عشقم

 

 

آره معلم عشق من تو بودی همون کسی که چشاش یه چیزی داشت

که هیچ نگاه دیگه ای اونو نداشت و قشنگی چشاش شد سرمشق زندگیم

چشایی که داشتنش آرزوم شده آرزویی که برام حسرت شده

اگه یه روزی خانم معلم شدی

به شاگردات همون چیزی رو یاد بده که به من یاد دادی

روی تخته کلاست بعد به نام خدا همین کلمه سه حرفی رو بنویس

بزار تو اولین نفری باشی که براشون مینویسی عشق

عشقی که همه شاگردات یه زمانی یه جوری

 توی زندگیشون باهاش برخورد میکنن

بزار همیشه محبت و لبخند توی نگاهت نقش ببنده

بزار شاگردات عاشقت باشن

مثل من که اگه منو توی کلاس دلت راه میدادی

شاگرد اول کلاست میشدم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:10 توسط یه مسافر |


 

هر کجا رفتی صدام کن... عزیزم دلم گرفته

 

چه حس بدیه

حس داشتنت اما نداشتنت

حس بودنت اما نبودنت

حس به یاد آوردنت

اما از یاد بردنت

چه لحظه تلخیه لحظه دلتنگ شدنت

اما نبودنت

چه لحظه تلخیه اسمت رو صدا زدن

اما صدات رو نشنیدن

آره لحظه تلخیه من و اتاق و دفترم

پس تو کجایی؟؟تو رو دارم یا ندارم؟؟

خیالت همیشه با منه اما خودت کنارم نیستی

صدات رو نمیشنوم اما زیر لب همیشه اسمت رو صدا میزنم

لحظه تلخیه وقتی تو رو روی صندلی کنارم میکشم و نگات میکنم

اما تا میام کنارت بشینم و دستات رو بگیرم

 صندلی رو خالی از وجود تو می بینم

از خودم می پرسم پیشم بودی یا نبودی؟؟؟

با خودم میگم اومد و رفت ...اما واقعا اومدی و رفتی؟؟

چه حس شکننده ایه.. سالی یه بار دیدنت یا حتی سالی یه بار ندیدنت

و چقدر شکننده تره نبودن حتی دو قدم فاصله تا خونت

تا پنجره اتاقت

چه حس غریبیه.. حسی که وقتی البوم عکست رو ورق میزنی یه جای

آلبوم عکست خالیه ...آره جای عکس تو همیشه خالیه خالیه

چه تحمل کردن سخیته تحمل کردن دستام از نداشتن گرمی دستات

و چه آه سوزنده ایه که از ته دلت از صدای نیمه جون نفست بالا میاد

آه سوزنده خواستنت اما حسرت نداشتنت

و چقدر غمگین کننده است تلاش برای با تو یکی شدن

اما منو تو... ما ...نشدن

چه حس دلهره برانگیزیه حس بدست آوردنت اما از دست دادنت

چه حس شیرینه حس با خیالت زنده بودن

حس نگاهت رو نداشتن اما قشنگی چشات رو خواستن

چه حس نگفتنیه حس از تو گفتن و از تو نوشتن

چه حس گمشده ایه حس تو خیالت گم شدن و دیگه پیدا نشدن

چه حس خوبیه حس خوابتو دیدن اما هرگز از خواب بیدار نشدن

و چه حس پاکیه حس گریه کردن و از دوری تو اشک ریختن

چه حس تازه،اما کهنه ایه. حس دوست داشتن تو

و چه حس خداییه حس عاشق بودن و معشوق رو پرستیدن

 

اینهمه نوشتم اما........

آخرش نفهمیدم دوست داشتن تو چه حسیه؟؟

دوست داشتن و عاشق بودن حسی نیست که بشه بیانش کرد

یا روی ورق نوشت !!

عاشقی حس حس کردنه حس تو رو داشتنه حس با تو بودنه

عاشقی همون چیزیه که نه میشه نوشت نه میشه گفت

ونه میشه تکرارش کرد

عاشقی یه حس ساده است ساده تر از شروع جرقه عاشقی

ساده تر از اون نگاه اول ساده تر از اون چیزی

که برای اولین بارو آخرین بار حسش کردی

من هر چی بنویسم باز نمی تونم انگاری. درست بیانش کنم

.......میترسم بیشتر از این بنویسم و آخرش بهم بگی

این کیه دیگه ...دیوونه است

 بابا بی خیال .....

 

فقط دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:43 توسط یه مسافر |